تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهی رسید.

بهترین باش.

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 1:54 توسط آقا سید | 

سکوت..

من

از گفتن

نمی ترسم دلم دریاست

می دانم


سرای سینه ام

یاد آور مهر است

می دانم


پر از دلتنگی و حرفم

ولی خاموش می مانم


سکوت تلخ من

گویا تر از غوغاست

می دانم


+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 20:50 توسط آقا سید | 

برای ازدواج کردن لحظه‌ای درنگ نکنید،اگر زن خوبی نصیبتان شود،خوشبخت می‌گردید واگر زن بدی گیرتان آمد مثل من فیلسوف می شوی (سقراط)

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 17:29 توسط آقا سید | 

و کجایی سهراب؟

اب را گل کردند...چشمها را بستند

و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی اخر؟

زخم ها بر دل عاشق کردند

خون به چشمان شقایق کردند...

تو سهراب کجایی؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند...

همه جا سایه دیوار زدند...

وای سهراب دلم...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390 ساعت 18:7 توسط آقا سید | 

میلادامام رضا(ع)مبارک

وقتی به طوس جا به کنار تو می کنم
احساس وصل حق به جوار تو می کنم
در بین خلق از همه با آبروترم
چون کسب آبرو ز غبار تو می کنم
یک حج به نامه عملم ثبت می شود
با هر قدم که رو به دیار تو میکنم
بر یازده امام چو دلتنگ می شوم
می آیم و طواف مزار تو میکنم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390 ساعت 11:38 توسط آقا سید | 

پــارسـال زیــر بــاران راه رفــتــن را بــا او تــجــربــه کــردم ؛

امــســال راه رفــتــن او زیــر بــاران

بــا کــســی دیــگــر را نــظــاره کــردم . . .

 

 

نــیــوتــن اگــر جــاذبــه را درســت مـی فــهــمــیــد

مــعــشــوقــه اش از درخــت مــتــنــفــر نــبــود ،

و در دفــتــر خــاطــراتــش نــمـی نــوشــت :

اشــک هــای مــن هــم بــه زمــیــن مـی افــتــد ؛

امــا تــو ســیــب را تــرجــیــح دادی . . .

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390 ساعت 19:17 توسط آقا سید | 

آغوش تو گناه نیست؛

من در آغوش تو آرام یافته ام...

که هیچ گناهی با آرامش مأنوس نیست...

آغوش تو گناه نیست؛

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام...

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست...

آغوش تو گناه نیست؛

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام...

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست...

پس امانم بده،

که تا ابد در دل این زیبایی آرامش یابم.


+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390 ساعت 19:15 توسط آقا سید | 

دلم گرفته است
دلم گرفته است


به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند


كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني ست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 21:27 توسط آقا سید | 

اگر ایران به جز ویران‌سرا نیست          

  من این ویران‌سرا را دوست دارم.

          اگر تاریخ  ما افسانه‌رنگ است           

   من این افسانه‌ها را دوست دارم.

           نوای  نای ما گر جان‌گداز است             

 من این نای و نوا را دوست دارم.

          اگر آب و هوایش دل‌نشین نیست       

    من این آب و هوا را دوست دارم.

           به شوق خار صحراهای خشکش         

   من این فرسوده‌پا را دوست دارم.

        من این دل‌کش زمین را خواهم از جان 

     من این روشن‌سماء  را دوست دارم.

                   اگر بر من ز ایرانی رود زور،                 

   من این زورآزما را دوست دارم.

اگر آلوده ‌دامانید، اگر پاک  

من ای مردم، شما را دوست دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 21:23 توسط آقا سید | 

صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره


سلام . کیه؟


سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!


نمیشه!


چرا؟


چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

سکوت


بابایی ما که عمو حسن نداریم!


چرا داریم. الآن پیش مامانه.


ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!


چشم بابا


چند دقیقه بعد


بابا جون گفتم.


خوب چی شد؟


هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه !!؟


خوب عمو حسن چی؟


عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!


استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****۰۹۱۷ نیست؟


نه!


ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم
                                                                                                                                    

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ساعت 20:37 توسط آقا سید | 

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»


                                 نظر يادتون نره

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390 ساعت 9:34 توسط آقا سید | 

ببین غمگین،

ببین دلتنگ دیدارم...

ببین خوابم نمی آید، بیدارم...

نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:

تورا بیش از همه کس دوست میدارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ساعت 8:45 توسط آقا سید | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که میدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که میدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ساعت 19:7 توسط آقا سید | 

مادر
ای معنی ایثار تو گل باغ خدای

مادر ای رویای سبز غنچه ها

مادر ای پرواز نرم قاصدک

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ساعت 11:41 توسط آقا سید | 

زیر باران رفته ام بی تو

مسیحا با دمت افسون افسونم

غزل خواندی که بی تابم...؟

تو شعر شاه می خوانی

تو بر م آه می خوانی

و ای محبوب دنیایم

چرا داغ دو چشمت را روا داری به چشمانم

نمی دانم که هستی در بصر یا رفته ای از این نظر

با این همه آیا غزل خواندی که بیمارم ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 19:19 توسط آقا سید | 

god

خدایا...!

کدامین پل در

کجای دنیا

شکسته است

که....

هیچکسی  به خانه ارزوهایش نمیرسد؟؟؟


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ساعت 10:58 توسط آقا سید | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

زندگی این است 
آری
همین ...
همین که نفسی می آید و می رود. 
و ما ...
دلخوش به این که 
این دم و بازدم همیشگی را زندگی می نامیم.
اما هیچ گاه از خاطرمان هم نمی گذرد ..
که شاید پس ازاین دم ، بازدمی در کار نباشد ......... 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ساعت 10:56 توسط آقا سید | 

شب است ودفترم را می گشایم

اگر چه خسته و بی خواب هستم

 

دلم تنگ است امشب هم برایت

زدلتنگی چنین بی تاب هستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 12:27 توسط آقا سید | 

خدایا.....

گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت حتی از من ؟
گفتم خدایا دلم را ربوده اند گفت بیشتر از من ؟
گفتم تنهایم گذاشتند تنها ماندم گفت تنها تر از من ؟
گفتم خدایا تو چقدر دوری ؟ گفت تو یا من ؟
گفتم خدایا عاشقم گفت عاشق تر از من ؟
...گفتم خدایا چرا انقدر میگویی من ؟
گفت : چون من توام و تو از من ... .

+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت 19:17 توسط آقا سید | 

سنگ از کمان پسرک رها شد.

به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.

کنار خورده های آن نشست.

شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.

سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟

شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی

 با سنگ هم موهبتی ست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ساعت 17:18 توسط آقا سید | 

مام حادثه را تنها دویده ام

حالا

بهانه می کنی که

پای دویدن نداشتی

تو حتی

                     دستی برایم تکان ندادی 

تا  باور کنم

سایه ات

                 تنهایم نگذاشته

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ساعت 20:12 توسط آقا سید | 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ساعت 20:7 توسط آقا سید | 

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ وگوسفند و گاو خبرداد!
همه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد.
 ماری درتله افتاد و زن خانه راگزید،
ازمرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو

را برای مراسم ترحیم کشتند وتمام این مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست ومیگریست

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ساعت 15:58 توسط آقا سید | 

دارد باران مي بارد

     و داغ تنهايي ام

           تازه مي شود!

                 نگو که نمي آيي

       نگو مرا همسفر دشت آسمان نيستي

                                    از ابتداي خلقت

                                         سخن از تنها سفر کردن نبود

                                                قول داده اي

                                               باز گردي

                                      از همان دم رفتنت

            تمام لحظه هاي بي قرار را

                   بغض کرده ام

                            و هر ثانيه که مي گذرد

                              روزها به اندازه هزار سال

                                       از هم فاصله مي گیرند

+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390 ساعت 17:47 توسط آقا سید | 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390 ساعت 11:19 توسط آقا سید | 

جک

با سلام.

ضمن عرض تبریک عید نوروز ارزوی شادی و سال خوب .

لره قاضی میشه بهش میگن حكم كن، میگه پیك!

از غضنفر میپرسن ۱۲ فروردین چه روزیه؟؟؟ میگه روزی که میریم جا می گیریم برای ۱۳به در!!!

 ترکه و لره داشتن با هم حرف می زدن: لره: تو کجا به دنیا اومدی؟ ترکه: تو بیمارستان!! لره: آخی مریض بودی؟!!!

یه ترکه با یه لره شطرنج بازی میکنه شاه دق میکنه

به لره میگن چرا امام رضا رفته بود مشهد؟گفت میخواست بره زیارت

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390 ساعت 11:15 توسط آقا سید | 

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی بزن شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

بهارم دخترم آغوش وا کن

که از هرگوشه گل آغوش وا کرد


زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم دخترم صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبود آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیبا تر از اوست

بهارم دخترم نو روز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم دخترم دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاری

بهاری از تو زیبا تر نیارد

بهارم دخترم چون خنده صبح

امیدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور

بهار دلکش آینده تو       

(زنده یاد فـــــــــریدون مشیری)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 9:2 توسط آقا سید | 

خدایا...

خدایاتوراغریب دیدم غریبانه غریبت شدم

تورابخشنده پنداشتم وگناهکارشدم

توراوفاداردیدم ودرسردترین لحظه هایم به سراغت امدم

خدایاتومراچه دیدی که وفادارماندی....

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ساعت 9:14 توسط آقا سید | 

میرسد روزی که بی هم میشویم ، یک به یک از جمع هم کم می شویم ،

 میرسد روزی که ما در خاطرات ، موجب خندیدن و غم می شویم ،

                               گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق        

                             میرسد روزی که بی هم میشویم .

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 11:42 توسط آقا سید | 

خوش به حال آسمون هروقت دلش میگیره بی بهونه می باره... به کسی توجه نمیکنه و از کسی هم خجالت نمیکشه... می باره و می باره و می باره... اینقدر می باره تا آبی بشه... کاش... کاش میشد آسمون بود... کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی... بعدش هم انگار که نه انگار بارشی بوده... انگار که نه انگار غمی بوده...همه چی فراموشت بشه... کاش میشد... کاش...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 11:40 توسط آقا سید |